<body> Gallants <body>
entries
dailies

Sunday, January 28, 2007
-3:56 AM

اي واي! چه خست است. وبلاگ نوشتن را ميگويم. سخت است و نپز! مثل گوشت شتر! تا به حال خورده اي؟
كار من اين روزها حسادت كردن است. حسادت به دوستي كه قلمش بر صفحه جادو ميكند. من اما مضطرب در پيچ و خم حروفي كه تايپ ميكنم زنانگيم را پنهان ميكنم. ريتم عاشقانه نوشته هايم را صد برابر ميكنم كه مبادا كسي فكر كند من بي قرار و خسته ام. بي قراري سهم من نبود... سهم نوشته هاي پاييزيم. غرغر كردن بزرگترين لذتي كه اين روزها برايم ميوه اي ممنوعه شده است. آن وقت فكر ميكنم بيمارم. بيمارم كه گاهي از اين همه خوشبختي احساس بدبختي ميكنم!
قلم را بايد پروا داد!‌بايد آنقدر نوشت و نوشت و نوشت كه فارغ از اهميت شد... اهميت رضايت يا عدم رضايت



Monday, January 22, 2007
-10:39 PM

پس اينها همه اسمش زندگي است، دلتنگي ها دلخوشي ها ثانيه ها و دقيقه ها *
ما زنده ايم چون بيدار

دوباره نوشتن ها رو آغاز كرديم. نوشتن از تمام تابوهايي كه توي زندگي هامون و روزهامون و لحظه هامون جا خوش كردن كه حتي فرصت جدا كردنشون رو از بقيه لحظه ها نداريم!‌فرصت اش رو نداريم پس مينويسيمشون تا شايد از ياد نبريم روزهايي رو كه با تك تك جزئيات زندگيمون جنگيديم تا خط قرمز نفس كشيدن هامون رو خودمون مرزبندي كنيم نه كسان ديگر! انگشت هام عادت به سكوت ندارن
من يك ماديانم
ته فنجان!رها و سرخوش
حسين پناهي *



Saturday, January 20, 2007
-1:25 AM

با چي شروع بايد كرد؟ با گذر از كوچه هاي خاكستري انزوا؟ انزوا... از همان جنسي كه تك تك ما در درونمان نهفته داريم و شبها كه ميخوابيم – حتي بعد از هماغوشي داغ و ملتهب – آنچنان ما را در بر ميگيرد كه خواب گويي قدم نهادن به دنياي مرگ است... به اوج انزوا. و بعد انوار خورشيد تن طلايي خطوط انزوا را به تاريكي ميراند و آن گاه من ميمانم و من ...تو و تو ... او و او
مرا نترسان دوست
مرا نترسان يار
مرا نترسان خوب
كه من نميترسم
من از سرودن منظومه هاي آتش رنگ
در برودت اين شبگير،‌هراس ندارم



>> About


We are three gallants. Wild and free! We catch everythin' we want! Hay u! It's time to face the music!

>> Us

MaRmAlAd

mArSaLaD

MaRcHuBeH

>>

>>

>> Backtrack

January 2007
February 2007
March 2007